چند روز پیش توی جمع خانواده یه بهانهای گیر و آوردم و برای اولین باری بخشی از بالا و پایینهای ذهنم رو درباره زندگی برای آدمها روایت کردم. اونها هم یکساعت و نیم تمام نشستن و سیر تا پیاز صغری و کبریهام رو از اول تا آخر گوش دادن .الان دو سه روزه از اون شب میگذره و من همچنان خسته گفتن اون حرفهام ؛ به این فکر میکنم که چرا با وجود اینکه هیچ ربطی به مسیر حرفهای و آکادمیک زندگیم نداره، این حجم از این حرفهای عجیب و غریب و درهمپیچیده رو بلدم ؟ بعضی وقتها بطرز عجیبی از این حجم از فکر کردن خسته میشم. دلم میخواد یکی پیدا شه بهم بگه رها کن برادر من ! برو زندگی رو بچسب. پ.ن:۱. امشب یه سیب قرمز کوچک قاچ کردم. زیبا بود.۲. اجرنا من النار یا مجیر . .
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۰  توسط MRM
|
نسیان...
ما را در سایت نسیان دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 65
تاريخ: يکشنبه
24 بهمن
1400 ساعت: 21:41